خلاصه ات که ميکنم
گربه اي ميشوي
رها شده بر ديواره اي بلند
که هول افتادن
لاغرت ميکند
ملوسک باستاني ام
اما تو
بوي گربه نمي دادي
يادا ، يادا
اهتزاز پلنگت ، بر بام چهار سوق دنيا
مرثيه ي روز مرگي هايم ، (رها شده بر ديواره ي بلند زمان! )
آن جست و خيز چابک ،
بر چينه هاي کوتاه يادت هست ؟ >>>محمد علي بهمني<<<